تبليغاتX
پرنیا
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 12:7  توسط   | 

ممنون از همه دوستانی که لطف کردن تو این هوای برفی اومدن سر زدن.شرمندشونم ۱۳۳۲ تا که نتونستم بیام بهشون سر بزنم اما بخدا سرم شلوغه در اولین فرصت میام پیشتون.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 11:39  توسط   | 

حتما شده که تا حالا به زندگیتون فکر کنین  اما واقعا تا بحال چقدر به کل عمرتون تا الان فکر کردین؟

تا حالا فکر کردین که روزها و سالها گذشته و شما الان کجا ایستادین؟گاهی آدم به بعضیا بر میخوره که۷۰یا ۸۰ سال از عمرشون میگذره اما با مثلا ۶۰ سال قبلشون هیچ فرقی ندارن.بعد از ۸۰ سال یه روز عمرشون تموم میشه ولی حاصل این ۸۰ سال هیچی نیست جز یه مشت کارهایی که همه انجام میدن.اینجور آدما چند روز بعد از مرگشون انگار هیچوقت نبودن و برای همیشه فراموش میشن.

تا حالا به این فکر کردین که یه اثری از خودتون باقی بذارین ؟

تاحالا شده با خودتون تو خلوتتون بگین:" من چقدر مهمم؟چه کار مهمی کردم؟چیزی واسه افتخار کردن دارم؟اگه یه روز یه نفر بهم بگه من مثلا استاد نقاشی هستم و یکی از کاراشو به من بده ، من چی دارم که به اون بدم و بهش افتخار کنم؟اینکه دلم خوش باشه شاخ غولو شکوندمو یه لیسانس گرفتم کافیه؟اینو که همه دارن پس دیگه چی دارم که رو کنم؟"

 تو این مواقع بعضیا خودشونو پشت دیگران پنهون می کنن میگن :"خوب فلانی که همینم بلد نیست.همین کارم نکرده..."مثل بچه ای که تک آورده به مادرش میگه "مامان ۵ نفر نمرشون پایینتر از من بود"حالا به اون ۲۰ نفر که بالاتر بودن نگاه نمیکنه به ۵ نفری که پایینتر بودن دلشو خوش کرده

راستش آدم وقتی سرگذشت بعضیارو میخونه از شرم تا مدتها نمیتونه سرشو بالا نگه داره .مثلا آدم می خونه پروفسور حسابی تا سن من و شما فلان کارارو انجام داده .من و شما حسابی نیستیم اما خودمون که هستیم ما تا الان چیکار کردیم ؟اگه یه کمی با خودمون رو راست باشیم می بینیم که هیچی...اخه مگه میشه ؟آره الان که شده.یعنی میشه؟ آدم تو اینهمه سال  زندگی هیچی ؟

البته میدونم خیلی از دوستای گلم عمرشونو مثل من تا حالا هدر ندادن.منم سعی می کنم تو وقتی که دارم بهشون برسم .ولی راستی چه جوری؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 16:24  توسط   | 

خوب بلاخره سرو کله پرنیا هم پیدا شد.

من همیشه گفتم معرفت داشتن فقط به حرف زدن نیست عمل می خواد.حرف زدن آسونه اما گاهی آدم تو عمل نشون میده که ...

گاهی آدم با اومدن یه نفر همه به اصطلاح دوستاشو کلا فراموش می کنه و با یه کلیک ساده روی "حذف وبلاگ" میره سراغ آدم جدید ، حتی  با خودش نمیگه بذار یه تشکر از دوستام بکنم که یه مدت مونسم بودن ،یه مدتی به حرفام گوش دادن ،دل سوزوندن .....

من هم مثل همه کسانی که ادعا میکرد دوسشون داره گاهی بهش سر میزدم.یه روز اومدم دیدم رفته.

راستش با اون ادعاهایی که داشت نسبت به مثلا دوستاش انتظار داشتم توی کامنت آخرش حداقل یه خداحافظی خشک و خالی به احترام همه اونایی که این مدت صبح و شب بهش سر میزدن و براش احترام قائل شدن و بهش اهمیت دادن بذاره اما ..

خوب چه میشه کرد واسه بعضیا تا وقتی آدم دوست به حساب میاد که کسیرو پیدا نکنن وقتی یه آدم جدید اومد تاریخ انقضای شما رسیده اصلا شما کی هستین؟اصلا بیام واسه کی تایپ کنم ؟همه حرفامو به "X"جون میزنم اینم

"حذف وبلاگ" برین به ....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 10:8  توسط   | 

دوست داشتن از عشق برتر است
 
 

عشق يک جور جوشش کور است و پيوندي از سر نابينائي ، اما دوست داشتن پيوندي خود آگاه و از روي بصيرت روشن و زلال . عشق بيشتر از غريزه آب ميخورد و هرچه از غريزه سر زند بي ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع ميکند و تا هرجا که يک روح ارتفاع دارد دوست داشتن نيز همگام با آن اوج ميابد.

عشق در قالب دلها در شکل ها و رنگ هاي تقريبا مشابهي متجلي ميشود و داراي صفات و حالات و مظاهر مشترکي است ، اما دوست داشتن در هر روحي جلوه خاص خويش دارد و از روح رنگ ميگيرد و چون روح ها برخلاف غريزه ها هر کدام رنگي و ارتفاعي و بعدي و طعمي و عطري ويژه خويش دارد ، مي توان گفت که به شماره هر روحي، دوست داشتني هست. عشق با شناسنامه بي ارتباط نيست و گذر فصل ها و عبور سالها بر آن اثر ميگذارد، اما دوست داشتن در وراي سن و زمان و مزاج زندگي ميکند و بر آشيانه بلندش روز و روزگار را دستي نيست.

عشق در هر رنگي و سطحي، با زيبائي محسوس، در نهان يا آشکار، رابطه دارد. چنانکه "شوپنهاور" ميگويد: شما بيست سال بر سن معشوقتان بيفزائيد، آنگاه تاثير مستقيم آنرا بر روي احساستان مطالعه کنيد!

اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گيج و جذب زيبائي هاي روح که زيبائي هاي محسوس را به گونه اي ديگر ميبيند. عشق طوفاني و متلاطم و بوقلمون صفت است، اما دوست داشتن آرام و استوار و پروقار و سرشار از نجابت.

عشق با دوري و نزديکي در نوسان است، اگر دوري به طول بينجامد ضعيف ميشود، اگر تماس دوام يابد به ابتذال ميکشد و تنها با بيم و اميد و تزلزل و اضطراب و ديدار و پرهيز، زنده و نيرومند ميماند. اما دوست داشتن با اين حالت نا آشناست. دنيايش دنياي ديگريست.


عشق جوششي يکجانبه است ، به معشوق نمي انديشد که کيست ، يک خود جوشي ذاتي است  و از اين رو هميشه اشتباه ميکند. در انتخاب به سختي ميلغزد و يا همواره يکجانبه ميماند و گاه ميان دو بيگانه ناهماهنگ، عشقي جرقه ميزند و چون در تاريکي است و يکديگر را نميبينند، پس از انفجار اين صاعقه است که در پرتو روشنائي آن چهره يکديگر را ميتوانند ديد و در اينجاست که گاه پس از جرقه زدن عشقعاشق و معشوق که در چهره هم مينگرند، احساس ميکنند هم را نميشناسند و بيگانگي و نا آشنائي پس از عشق- که درد کوچکي نيست-فراوان است.

اما دوست داشتن در روشنائي ريشه ميبندد و در زير نور سبز ميشود و رشد ميکند و از اين روست که همواره پس از آشنائي پديد ميايد و در حقيقت در آغاز دو روح خطوط آشنائي را در سيما و نگاه يکديگر ميخوانند ، و پس از آشنا شدن است که خودماني ميشوند- دو روح، نه دو نفر، که ممکن است دو نفر با هم در عين رو در بايستي ها احساس خودماني بودن کنند و اين حالت به قدري ظريف و فرار است که به سادگي از زير دست احساس و فهم ميگريزد- و سپس طعم خويشاوندي و بوي خويشاوندي و گرماي خويشاوندي از سخن و رفتار و کلام يکديگر احساس ميشود و از اين منزل است که ناگهان، خود بخود، دو همسفر به چشم ميبينند که به پهندشت بيکرانه مهرباني رسيده اند و آسمان صاف و بي لک دوست داشتن بر بالاي سرشان خيمه گسترده است و افقهاي روشن و پاک و صميمي ايمان در برابرشان باز ميشود و نسيمي نرم و لطيف-همچون روح يک معبد متروک که در محراب پنهاني آن ، خيال راهبي بزرگ نقش بر زمين شده و زمزمه درد آلود نيايش مناره تنها و غريب آنرا به لرزه در مياورد-هر لحظه پيام الهان هاي تازه آسمانهاي ديگر و سرزمين هاي ديگر و عطر گلهاي مرموز وجانبخش بوستانهاي ديگر را به همراه دارد و خود را ، به مهر و عشوه اي بازيگر و شيرين و شوخ ، هر لحظه ، بر سر و روي ايندو ميزند.
عشق جنون است و جنون چيزي جز خرابي و پريشاني فهميدن و انديشيدن نيست. اما دوست داشتن در اوج معراجش از سرحد عقل فراتر ميرود و فهميدن و انديشيدن را نيز از زمين ميکند و با خود به قله بلند اشراق ميبرد.

عشق زيبائي هاي دلخواه را در معشوق ميافريند و دوست داشتن زيبائي هاي دلخواه را در دوست ميبيند و ميابد.

عشق يک فريب بزرگ و قوي است و دوست داشتن يک صداقت راستين و صميمي ، بي انتها و مطلق.

عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن در دريا شنا کردن. عشق بينائي را ميگيرد و دوست داشتن ميدهد. عشق خشن است و شديد و در عين حال ناپايدار و نامطمئن و دوست داشتن لطيف است و نرم و در عين حال پايدار و سرشار از اطمينان. عشق همواره با اشک آلوده است و دوست داشتن سراپا يقين است و شک ناپذير از عشق هرچه بيشتر ميشنويم سيرابتر ميشويم و از دوست داشتن هر چه بيشتر ، تشنه تر عشق هرچه ديرتر ميپايد کهنه تر ميشود و دوست داشتن نوتر. عشق نيروئيست در عاشق ، که او را به معشوق ميکشاند ؛ دوست داشتن جاذبه ايست در دوست ، که دوست را به دوست ميبرد. عشق تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگي محو شدن در دوست. عشق معشوق را مجهول و گمنام ميخواهد تا در انحصار او بماند ، زيرا عشق جلوه اي از خود خواهي يا روح تاجرانه يا جانورانه آدميست، و چون خود به بدي خود آگاه است، آنرا در ديگري که ميبيند ؛ از او بيزار ميشود و کينه برميگيرد.

اما دوست داشتن ، دوست را محبوب و عزيز ميخواهد و ميخواهد که همه دلها آنچه را او از دوست در خود دارد ، داشته باشند. که دوست داشتن جلوه اي از روح خدائي و فطرت اهورائي آدميست و چون خود به قداست ماورائي خود بيناست، آنرا در ديگري که ميبيند، ديگري را نيز دوست ميدارد و با خود آشنا و خويشاوند ميابد. در عشق رقيب منفور است و در دوست داشتن است که هواداران کويش را چو جان خويشتن دارند که حصد شاخصه عشق است چه، عشق معشوق را طعمه خويش ميبيند و همواره در اضطراب است که ديگري از چنگش بربايد و اگر ربود ، با هردو دشمني ميورزد و معشوق نيز منفور ميگردد و دوست داشتن ايمان است و ايمان يک روح مطلق است ، يک ابديت بي مرز است ، از جنس اين عالم نيست. عشق ريسمان طبيعي است و سرکشان را به بند خويش در مياورد تا آنچه آنان ، بخود از طبيعت گرفته اند بدو باز پس دهند و آنچه را مرگ ميستاند، به حيله عشق، بر جاي نهند، که عشق تاوان ده مرگ است و دوست داشتن عشقي است که انسان ، دور از چشم طبيعت، خود ميافريند، خود بدان ميرسد، خود آنرا انتخاب ميکند. عشق اسارت در دام غريزه است و دوست داشتن آزادي از جبر مزاج. عشق مامور تن است و دوست داشتن پيغمبر روح. عشق يک اغفال بزرگ و نيرومند است تا انسان به زندگي مشغول گردد و به روزمرگي-که طبيعت سخت آنرا دوست ميدارد- سر گرم شود و دوست داشتن زاده وحشت از غربت است و خود آگاهي ترس آور آدمي در اين بيگانه بازار زشت و بيهوده .عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن. عشق غذاخوردن يک حريص گرسنه است و دوست داشتن همزباني در سرزمين بيگانه يافتن است.  

 

   دكتر علي شريعتي

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 16:47  توسط   | 

راستش نمی دونم چی بگم...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 10:6  توسط   |